لک لکی بز فراز دودکش کارخانه ی متروکه آشیان میسازد…
و پس از آنکه جوجه هایش سر از تخم بر میاورند، کارخانه شروع به کار میکند و تمام آشیانه و جوجه های لک لک غرق در سیاهی و تباهی می گردد….
« لک لک مادر»چون بر می گرددو اینچنین می بیند، به آسمان پر می کشد و خطاب به انسان این چنین ناله سر می دهد و شکوه می سراید:
مي روم تا آشيان بر گنبد مينا بسازم
دور از اين دنيا بسازم
دور ار این دنیای دوزخ گونه قیرینه روزن
زشت و زهر آگین ز دامن تا به گرزن
در بهشت آرزوها غرفه ای زيبا بسازم
خيمه اي از پرنيان ، خرگاهی از ديبا بسازم
———- ———-
دور از اين كانون پستی
وين بساط خودپرستی
مي روم با چیره دستی
سرنوشت خود كمی ، بالاتر از بالا بسازم
———- ———-
دور از اين نام و نشانها
برفراز قله آتشفشانها
پشت بام كهكشانها
پرزنم چندانكه سر تا پا بسوزم
يا در اين كانون ظلمت آتشی بر پا بسازم
(( یا بسوزم ، یا بسازم ))
———
———
مي روم تا دور از اين آلايش و آلودگيها
بود خود را گم كنم در وادي نابودگيها
و ارهانم خويش را از ننگ و دود اندود گيها
—————- —————-
گر نشد ، چنبر كنم چرخ زمان را
يا به هم دوزم زمين و آسمان را
با فغان سينه سوز ، بی امان و كينه توز
هم گريزان مي ستيزم ، هم ستيزان مي گريزم
—————
—————
در جهان خاكی از پاكی اثر كو ؟
گوشه امن و امان ، يا خلوت بي درد سر گو ؟
زين متاع مختصر ، كس را گذشتی مختصر كو ؟
با پسر مهر پدر كو ؟ وز پدر شرم پسر كو ؟
زندگي خاكش بسر گشته ، ولی اهل بصرکو ؟
جان بقربان بشر اما بشر كو ؟
وز بشر جز شور وشر كو ؟
شدعيان شرش به عالم ليكن از خيرش خبر كو ؟
راه گم شد ، راست كج شد ، راه بين كو ؟ راهبر كو ؟
يا رب آن طوفان كه اين بنیان كند ، زيرو زبر كو ؟
از قلم ، كاری نشد ، باری تبر كو ؟
ديده ها بيناست اما ديده صاحبنظر كو ؟
در نظر جز سيم و زر كو ؟
عالمی زين خاكدان آلوده تر كو ؟
می روم تا عالمی دلكش تر از رويا بسازم
—————
—————
قصر شيرين ، طاق بستان ، بيستون
جمله بي سقف و ستون
مادر گيتی مگر ، ليلی و مجنون نمی زايد دگر ؟
خم نمی جوشد دگر!
یا کس ندارد آن جگر؟
يا شكسته قالب اين كوزه ها را كوزه گر ؟
——————
——————
راد مردان آن صفا و سادگي كو ؟
رادي و آزادي و آزادگی كو ؟
چون فروغ مهر با افتادگان ،افتادگی كو ؟
تخت و بخت آماده اما در شما آمادگي كو ؟
كو شكوه كوهساران ؟
كو نسيم نو بهاران ؟
كو صداي آبشاران ؟
كو صفاي جويباران ؟
كو هزاران در هزاران ؟
ماه كو ؟ مهتاب كو ؟ رنگين كمان كو ؟
آن جهان آسمانی ، آن جلای آسمان كو ؟
آنكه با دل همزبان باشد در اين دور زمان كو ؟
وز شرار خانمانسوز شرارتها امان كو ؟
مي روم تا در شكاف صخره ها مأوا بگيرم
يا سرم سامان پذيرد يا در اين سودا بميرم
———- ———-
ياد باد آن مردي و مردانگيها
عالم خوش باوريها ، دور از اين فرزانگي ها
در بهار عاشقي گل كردن ديوانگيها
با پری هم خوابگيها ، با جنون هم خانگيها
وز خرد تا خادم خودكامگی ، بيگانگيها
اي خوش آن خواب خيال انگيز و رويای طلائی
عالم عشق و بلای مبتلائی
زين طرف نازك خيالی از آنطرف بالا بلائي
————- ————-
اي دريغا كان طهارت رفت ، آن عصمت رميند
جای هر گل ، هرزه خاری بر دميد
————
————
می روم تا دور از اين انسان نما ، درنده خوها
دور از اين ناشسته روها
وين زننده رنگ و بوها
در بهشت آرزوها غرفه ای زيبا بسازم
آشيان از اطلس و ديبا بسازم
می روم تا شكوه دل باز گويم با ((خدايان))
پرده ها را پس زنم تا چهره ها گردد نمايان
پاره سازم پرده ها را
رو كنم با برده داران ، برده ها را
باستم كيشان ، ستم پرورده ها را
باز گويم گفته ها را ، بر شمارم كرده ها را
با خدايان لخت و عريان گويم از حال گدايان
در نگاه بی گناهان اين عبارت :
((كاين نمايش كی رسد يا رب به پايان ))
نيست در راهي كه من پا مي گذارم
رد پاي رهگذاري
خويش را با خويش تنها مي گذارم
در حصار انتظاري
عقربك مي چرخد اما دير ، دير
بي گذشت و سختگير
بس عبوس و مرگبار
بس صبور و بردبار
ساعت سیر زمان گرديده پير
ميبرم صد ره به تنهائي ، پناه از بي پناهي
بلكه يكدم وارهم ، زين همزمان نيمه راهی
وز سياهي و تباهي
((داوريها دارم از دست ستمكاران به داور))
از سياهي مي گريزم
با تباهي مي ستيزم
و آنچه پيش آيد در اين ره از دل و جان می پذيرم
می روم تا آشيان بر گنبد مينا بسازم
دور از اين دنيا بسازم
شعر از نشيد مراغه ای
و پس از آنکه جوجه هایش سر از تخم بر میاورند، کارخانه شروع به کار میکند و تمام آشیانه و جوجه های لک لک غرق در سیاهی و تباهی می گردد….
« لک لک مادر»چون بر می گرددو اینچنین می بیند، به آسمان پر می کشد و خطاب به انسان این چنین ناله سر می دهد و شکوه می سراید:
مي روم تا آشيان بر گنبد مينا بسازم
دور از اين دنيا بسازم
دور ار این دنیای دوزخ گونه قیرینه روزن
زشت و زهر آگین ز دامن تا به گرزن
در بهشت آرزوها غرفه ای زيبا بسازم
خيمه اي از پرنيان ، خرگاهی از ديبا بسازم
———- ———-
دور از اين كانون پستی
وين بساط خودپرستی
مي روم با چیره دستی
سرنوشت خود كمی ، بالاتر از بالا بسازم
———- ———-
دور از اين نام و نشانها
برفراز قله آتشفشانها
پشت بام كهكشانها
پرزنم چندانكه سر تا پا بسوزم
يا در اين كانون ظلمت آتشی بر پا بسازم
(( یا بسوزم ، یا بسازم ))
———
———
مي روم تا دور از اين آلايش و آلودگيها
بود خود را گم كنم در وادي نابودگيها
و ارهانم خويش را از ننگ و دود اندود گيها
—————- —————-
گر نشد ، چنبر كنم چرخ زمان را
يا به هم دوزم زمين و آسمان را
با فغان سينه سوز ، بی امان و كينه توز
هم گريزان مي ستيزم ، هم ستيزان مي گريزم
—————
—————
در جهان خاكی از پاكی اثر كو ؟
گوشه امن و امان ، يا خلوت بي درد سر گو ؟
زين متاع مختصر ، كس را گذشتی مختصر كو ؟
با پسر مهر پدر كو ؟ وز پدر شرم پسر كو ؟
زندگي خاكش بسر گشته ، ولی اهل بصرکو ؟
جان بقربان بشر اما بشر كو ؟
وز بشر جز شور وشر كو ؟
شدعيان شرش به عالم ليكن از خيرش خبر كو ؟
راه گم شد ، راست كج شد ، راه بين كو ؟ راهبر كو ؟
يا رب آن طوفان كه اين بنیان كند ، زيرو زبر كو ؟
از قلم ، كاری نشد ، باری تبر كو ؟
ديده ها بيناست اما ديده صاحبنظر كو ؟
در نظر جز سيم و زر كو ؟
عالمی زين خاكدان آلوده تر كو ؟
می روم تا عالمی دلكش تر از رويا بسازم
—————
—————
قصر شيرين ، طاق بستان ، بيستون
جمله بي سقف و ستون
مادر گيتی مگر ، ليلی و مجنون نمی زايد دگر ؟
خم نمی جوشد دگر!
یا کس ندارد آن جگر؟
يا شكسته قالب اين كوزه ها را كوزه گر ؟
——————
——————
راد مردان آن صفا و سادگي كو ؟
رادي و آزادي و آزادگی كو ؟
چون فروغ مهر با افتادگان ،افتادگی كو ؟
تخت و بخت آماده اما در شما آمادگي كو ؟
كو شكوه كوهساران ؟
كو نسيم نو بهاران ؟
كو صداي آبشاران ؟
كو صفاي جويباران ؟
كو هزاران در هزاران ؟
ماه كو ؟ مهتاب كو ؟ رنگين كمان كو ؟
آن جهان آسمانی ، آن جلای آسمان كو ؟
آنكه با دل همزبان باشد در اين دور زمان كو ؟
وز شرار خانمانسوز شرارتها امان كو ؟
مي روم تا در شكاف صخره ها مأوا بگيرم
يا سرم سامان پذيرد يا در اين سودا بميرم
———- ———-
ياد باد آن مردي و مردانگيها
عالم خوش باوريها ، دور از اين فرزانگي ها
در بهار عاشقي گل كردن ديوانگيها
با پری هم خوابگيها ، با جنون هم خانگيها
وز خرد تا خادم خودكامگی ، بيگانگيها
اي خوش آن خواب خيال انگيز و رويای طلائی
عالم عشق و بلای مبتلائی
زين طرف نازك خيالی از آنطرف بالا بلائي
————- ————-
اي دريغا كان طهارت رفت ، آن عصمت رميند
جای هر گل ، هرزه خاری بر دميد
————
————
می روم تا دور از اين انسان نما ، درنده خوها
دور از اين ناشسته روها
وين زننده رنگ و بوها
در بهشت آرزوها غرفه ای زيبا بسازم
آشيان از اطلس و ديبا بسازم
می روم تا شكوه دل باز گويم با ((خدايان))
پرده ها را پس زنم تا چهره ها گردد نمايان
پاره سازم پرده ها را
رو كنم با برده داران ، برده ها را
باستم كيشان ، ستم پرورده ها را
باز گويم گفته ها را ، بر شمارم كرده ها را
با خدايان لخت و عريان گويم از حال گدايان
در نگاه بی گناهان اين عبارت :
((كاين نمايش كی رسد يا رب به پايان ))
نيست در راهي كه من پا مي گذارم
رد پاي رهگذاري
خويش را با خويش تنها مي گذارم
در حصار انتظاري
عقربك مي چرخد اما دير ، دير
بي گذشت و سختگير
بس عبوس و مرگبار
بس صبور و بردبار
ساعت سیر زمان گرديده پير
ميبرم صد ره به تنهائي ، پناه از بي پناهي
بلكه يكدم وارهم ، زين همزمان نيمه راهی
وز سياهي و تباهي
((داوريها دارم از دست ستمكاران به داور))
از سياهي مي گريزم
با تباهي مي ستيزم
و آنچه پيش آيد در اين ره از دل و جان می پذيرم
می روم تا آشيان بر گنبد مينا بسازم
دور از اين دنيا بسازم
شعر از نشيد مراغه ای
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر